Loading...

ویژگی قیصر میانه‌رو بودن اوست

ویژگی قیصر میانه‌رو بودن اوست

درباره شاعری قیصر امین‌پور حرف‌های زیادی زده شده، اما همیشه جای خالی یک تحقیق جامع علمی درباره شعرهای او حس می‌شد. کتاب «این ترانه بوی نان نمی‌دهد» به تازگی از سوی نشر «کتاب آبی» که مدیریت آن با زیبا اشراقی همسر مرحوم امین‌پور است، منتشر شده است و می‌توان

-ساجده سلیمی: امروز 8آبان دهمین سالگرد درگذشت قیصر امین‌‌پور، شاعر و پژوهشگر ادبی است. قیصر امین‌پور شاعر پرکاری نبود، مجموع ابیات او (جز شعر نیمایی) به هزار بیت نمی‌رسد، اما او هم در بین مردم عادی و هم در بین طبقۀ تحصیلکرده چهره‌ای شناخته شده است. مهدی فیروزیان عضو هیئت علمی دانشگاه تهران و پژوهشگر ادبی است که به‌تازگی کتاب «این ترانه بوی نان نمی‌دهد» دربارۀ ترانه‌های قیصر امین‌پور به قلم او وارد بازار کتاب شده است. پیش از این نیز کتاب «از ترانه و تندر» دربارۀ شعر حسین منزوی از سوی نشر سخن به اهتمام این نویسنده منتشر شده بود. فیروزیان در کتاب «این ترانه بوی نان نمی‌دهد» به‌طور مفصل به سبک‌شناسی ترانه‌های قیصر امین‌پور پرداخته و با بررسی علمی نشان می‌دهد چرا معتقد است ترانه‌های قیصر امین‌پور از بهترین ترانه‌های روزگار ما هستند.

کتاب‌ «این ترانه بوی نان نمی‌دهد» کتاب بسیار قطوری است. شاید در نگاه اول این سؤال به ذهن مخاطب خطور کند که تعداد ترانه‌هایی که قیصر امین‌پور در کارنامۀ شاعری دارد، خیلی کم است، چطور کتابی با این حجم فقط دربارۀ ترانه‌های او منتشر شده است؟
من یک  کتاب مجموعۀ مقالات به نام «همسایۀ آفتاب» در انتشارات سخن در دست انتشارات دارم. اول تصمیم داشتم که موضوع «این ترانه بوی نان نمی‌دهد»، یک مقاله در همان کتاب باشد، ولی دیدم دامنۀ کار خیلی گسترده‌تر از آن چیزی است که در آغاز فکر می‌کردم. بنابراین تصمیم گرفتم این  پژوهش را به‌طور مستقل به‌عنوان یک کتاب منتشر کنم و آن  کتاب مجموعۀ مقالات در دست انتشار هم جداگانه منتشر شود. آن مجموعۀ مقالات هم دربارۀ قیصر است که بخشی را من نوشتم و بخشی به سفارش و با ویراستاری علمی و ادبی من نوشته شده است. 
در نگاه اول برای ترانه‌های قیصر یک مقاله کافی بود؛ ولی وقتی وارد بحث شدم دیدم دریایی است که هرچه در آن غور می‌کنیم نکته‌‌های جدیدتری از آن کشف می‌شود و گوهرهای خیلی درخشانی قابل استخراج است بنابراین، این کتابی شد با این حجم که کتاب مفصلی است. در حالی‌که همانطور که اشاره کردید اگر بخواهیم تناسبی میان تعداد ترانه‌های قیصر و تعداد صفحات این کتاب برقرار کنیم، ممکن نیست. قیصر امین‌پور آدم بسیار دانشمندی بود. برخلاف تصور برخی از قدما که معتقد بودند شعر فقط طبع روان می‌خواهد مانند آن بیت ایرج میرزا که می‌‌‌گوید:«شاعری طبع روان می‌خواهد/ نه معانی نه بیان می‌خواهد» اتفاقاً شاعر خیلی باید مایه داشته باشد. بخش اندکی از مایۀ زیادی که امین‌پور داشت تبدیل به شعر شد و بخش بسیاری در سکوت و خاموشی آن مرد بزرگ و با از میان رفتنش برای همیشه به فراموشی سپرده شد. حجم شعرهای قیصر خیلی کم است ولی به‌خاطر عمق و ارزش آن این‌همه دربارۀ قیصر حرف زده شده است.
در کتاب‌ «همسایۀ آفتاب» من حدود 100صفحه کتاب‌شناسی قیصر را کار کردم و مقالات و کتاب‌هایی را که دربارۀ شعر قیصر نوشته شده نام بردم، فقط نام بردن کتاب‌ها و مقالات 100 صفحه شده است! تصور کنید این‌همه سخن دربارۀ شاعری که تعداد ابیات کلاسیک او به هزار بیت هم نمی‌رسد! این را مقایسه کنیم با دیوان‌های

همۀ‌ قالب‌ها را که کنار هم بگذاریم، قیصر در شاعری یک جایگاه مشخصی دارد که در خوشبینانه‌ترین حالت هم نمی‌توانیم او را از برترین نیمایی‌سرایان بدانیم، چون غول‌هایی مثل مهدی اخوان‌ثالث و احمد شاملو و بزرگان دیگری مثل سهراب سپهری و فروغ فرخزاد در شعر نیمایی در اولویت‌اند.

20هزار بیتی شاعران قدیم. اگر قیصر در قرن ششم بود شاید برحسب ظاهر می‌گفتند چند تا شعر گفته و اهمیتی برایش قائل نبودند. طبیعتاً هزار بیت دیوان نیست. من فکر می‌کنم جایگاه ترانه‌سرایی قیصر از جایگاه شاعری او بالاتر است. در مجموعۀ کامل اشعار قیصر امین‌پور 121 شعر نیمایی ، 109 غزل، 54 رباعی و 16 دوبیتی و چند شعر پراکنده مثل مثنوی آمده است. همۀ‌ قالب‌ها را که کنار هم بگذاریم، قیصر در شاعری یک جایگاه مشخصی دارد که در خوشبینانه‌ترین حالت هم نمی‌توانیم او را از برترین نیمایی‌سرایان بدانیم، چون غول‌هایی مثل مهدی اخوان‌ثالث و احمد شاملو و بزرگان دیگری مثل سهراب سپهری و فروغ فرخزاد در شعر نیمایی در اولویت‌اند. در غزل هم نمی‌توان گفت بزرگترین غزلسرای معاصر یا یکی از سه‌وچهار غزل‌سرای معاصر است، چون نمی‌خواهیم براساس علاقه‌ای که نسبت به استاد امین‌پور داریم در مورد ایشان اغراق‌ کنیم. واقعیت این است که در غزل معاصر شهریار، هوشنگ ابتهاج، حسین منزوی و سیمین بهبهانی چهار قلۀ غزل هستند و قیصر در کنار آنها نمی‌گنجد.

پس شما به سراغ ترانه‌های قیصر امین‌پور رفتید...
با پژوهشی که دربارۀ ترانه‌سرایی ایشان کردم به این نتیجه رسیدم که ما ترانه‌سرایی بزرگ‌تر از قیصر البته در شاخۀ موسیقی سنتی نداریم. ترانه برای موسیقی پاپ یک شاخۀ جداست و ترانه‌سرایان بزرگی مثل جنتی  عطایی، سرفراز و قنبری در این زمینه بسیار عالی کار کرده‌اند. اما در حوزه‌ای که قیصر کار کرده واقعاً ما ترانه‌سرایی برتر از قیصر نمی‌شناسیم و این حرف از سر دوستداری نیست.
 
 خب حالا می خواهم کمی تخصصی‌تر به ترانه‌های قیصر بپردازیم. قیصر یک متخصص ادبیات کلاسیک فارسی است و در دانشگاه تهران هم درس خوانده بود. آنقدر  بر ادبیات کلاسیک اشراف داشت که در بسیاری از شعرهایش از اوزان شعر کلاسیک استفاده کرده است، حتی زبان شعر او هم زبان کاملاً نویی نیست و به‌وفور از اصطلاحات قدما در اشعارش استفاده می‌کند، چه اتفاقی می‌افتد که چنین شعری اینچنین بر دل مخاطب امروزی می‌نشیند و مخاطب با آن ارتباط برقرار می‌کند؟
نکتۀ خیلی مهمی که وجود دارد این است که هنوز هم در جامعۀ ما ترانه را به‌عنوان یک قالب ادبی شاخص نمی‌شناسند. مثلاً دکتر شمیسا کتاب انواع ادبی می‌نویسد و در پایان کتاب قالب‌های شعری را مشخص می‌کند و قالب‌های ادبی را نام می‌برد ولی هیچ یادی از ترانه نمی‌کند یا مثلاً ایرج‌میرزا در آغاز همین قرن بیتی برای عارف قزوینی سروده بود و به او گفته بود «تو شاعر نیستی تصنیف‌سازی» و تصنیف‌سازی و ترانه‌سرایی را دون شأن یک شاعر می‌دانست و فکر می‌کرد عارف قزوینی شأنی در سخنوری ندارد.
 قیصر چنین نگاهی به ترانه ندارد که چون ترانه مخاطب عام دارد می‌تواند یک کلام خیلی سطحی و ابتدایی باشد و همین که با موسیقی آمیخته می‌شود دیگر آن زیبایی موسیقایی عیب کلام را می‌پوشاند. از لحاظ صور خیال و بدیع برخی ترانه‌ها کاملاً بی‌مایه و ضعیف هستند ولی ترانۀ قیصر در هر زمینه‌ای که شما یاد کنید پروپیمان است. چطور این کلمات ساده اینقدر عمیق هستند؟ علتش این است که قیصر به‌شیوۀ سهلِ ممتنع کار کرده است. سهلِ ممتنع  یعنی کلامی که ظاهرش ساده است ولی وقتی می‌خواهیم به آن نزدیک بشویم قابل تقلید نیست، مثل شعر سعدی.

من در نگاه نخست که ترانه‌های قیصر را نگاه می‌کردم فکر می‌کردم یک جملۀ ساده است و چیزی نیست، بعد که به لحاظ زاویه‌های مختلف مثلاً بیان، معانی، موسیقی درونی و بیرونی و کناری، از هر زاویه‌ای که در آن تأمل می‌کردم، می‌دیدم  این کلام دارای ابعاد کشف‌نشده و جدیدی است. اما قیصر قطعاً همۀ این نکته‌ها را آگاهانه به‌کار نبرده است و اینطور نیست که ما فکر کنیم که قیصر تمام این زوایا را آگاهانه خلق کرده است! اینها بر اثر ملکه‌شدن قدرت شاعری در شاعر است. در مورد حافظ هم این سؤال مطرح می‌شود چگونه ممکن است شاعری یک بیت بگوید که از لحاظ معنی در علو کامل است از لحاظ لفظ در علو است ولی در کنار آن ایهام‌ها و تناسب‌های لفظی و معنایی متعددی هم دارد؟ اینها حاصل یک عمر تلاش و تمرین است که در لحظۀ خلق خلاصه می‌شود. یعنی یک ذوق و نبوغ قطعاً در این آدم وجود داشته و بر اثر تمرین در او ملکه می‌شود. این نبوغ و تسلط و ملکه‌شدنِ این تکنیک‌های شعری در ذهن او باعث شده است که به‌راحتی این کارها را انجام بدهد و به‌خاطر همین هم قابل تقلید نیست. اگر بخواهیم آگاهانه این‌همه ایهام را در کلام

در نگاه نخست که ترانه‌های قیصر را نگاه می‌کردم فکر می‌کردم یک جملۀ ساده است و چیزی نیست، بعد که به لحاظ زاویه‌های مختلف مثلاً بیان، معانی، موسیقی درونی و بیرونی و کناری، از هر زاویه‌ای که در آن تأمل می‌کردم، می‌دیدم این کلام دارای ابعاد کشف‌نشده و جدیدی است. اما قیصر قطعاً همۀ این نکته‌ها را آگاهانه به‌کار نبرده است و اینطور نیست که ما فکر کنیم که قیصر تمام این زوایا را آگاهانه خلق کرده است! اینها بر اثر ملکه‌شدن قدرت شاعری در شاعر است.

بگذاریم لاجرم کلامی متکلفانه و سرد و ساختگی به‌دست می‌آید درحالی که شعر او بسیار ساده و روان است.
دقت کنید به این نمونه، فکر می‌کنیم یک آدم به زبان فارسی تکلم می‌کند و با دوستش حرف می‌زند و می‌گوید: کجا رفتی ای آبروی دو عالم. کجا رفتی که مشخص است. مخاطب این شعر حضرت امام حسین است. بعد وقتی وارد حوزۀ بدیع معنوی می‌شویم و به آرایۀ استخدام توجه می‌‌کنیم می‌بینیم چه کار  جالبی کرده، چون رفتن دربارۀ مخاطب این کلام یعنی حضرت امام حسین به معنی درگذشتن و شهید شدن است. کجا رفتی یعنی شهید شدی. از جهت دیگر چون دربارۀ ایشان لفظ آبرو را به‌کار می‌برد و می‌گوید آبروی دو عالم، معنای از بین رفتنِ آبرو را هم می‌رساند. یعنی با کشته‌شدن تو جهان بی‌آبرو شد.

ضمن این که به نظرم آوردن کلمۀ «آب» هم اشاره‌ای به مسئلۀ تشنگی  امام حسین است و از این لحاظ هم می‌تواند ایهام تبادر داشته باشد...
بله همینطور است، ولی اصل نکتۀ جمله ایهام استخدام است، یعنی کلمه‌ای دربارۀ بخشی از جمله به یک معنا و دربارۀ بخش دیگری از جمله به معنای دیگری باشد. اینجا رفتن دربارۀ امام حسین به معنی کنایی شهید شدن و دربارۀ آبرو به‌ معنی از بین رفتن آبروست. آبروی دو عالم با شهادت امام حسین(ع) از میان رفته است و این نکتۀ خیلی ظریفی است، ببینید جمله‌ای به این سادگی این‌همه ژرفای بلاغی دارد و این زادۀ نبوغ استاد امین‌پور در ترانه‌سرایی بوده است.
 
به نظر می‌رسد در مجموع قیصر امین‌پور بسیار از انواع ایهام در شعرش استفاده می‌کند و همین به نظرم اولاً از دانش بالای او سرچشمه می‌گیرد و در ثانی سبب جذاب‌تر شدن شعر او شده است.
 در بدیع معنوی بله. پرکاربردترین صنعت در بدیع معنوی در شعر قیصر ایهام است. در شاعری قیصر شاعر ایهام‌پرداز است و در این زمینه پیرو حافظ است. حافظ هم ایهام‌پردازترین شاعر کلاسیک است.
 
به نظرم شاعرانی که روحیۀ رندانه دارند بیشتر از ایهام استفاده می‌کنند، قیصر امین‌پور بسیار می‌دانست و در عین حال مانند بسیاری کم‌مایگان اهل سروصدا و در بوق و کرنا کردن کارهایش نبود. آهسته و پیوسته پیش می‌رفت و در نهایت این مخاطب بود که به سمت او متمایل می‌شد.
دربارۀ قیصر امین‌پور به‌نظرم این استفاده ریشه در طبع نرم و روحیۀ معتدل او دارد. اصولاً ایهام یعنی آزادی‌بخشیدن به مخاطب. یعنی قطعاً این نیست قطعاً آن هم نیست. یک چیز میانه در نظر بگیریم. حتی در شعر حافظ هم اینطور است؛ زیرا شعر او شعر تساهل و تسامح است و آدم‌هایی با جهان‌بینی‌های صددرصد متفاوت طرفدار حافظند. شهید مطهری طرفدار حافظ است و احمد شاملو و صادق هدایت هم طرفدار حافظند. این دو گروه اصلاً با همدیگر هیچ هماهنگی و همسانی در اندیشه و آرا و افکار ندارند پس چرا هر دو حافظ را می‌پسندند؟ یکی از دلایل مهم همان ایهام داشتن شعر حافظ است. یعنی شعر حافظ قابلیت این را دارد که شما تفسیر غیردینی و آزاد یا تفسیر کاملاً عرفانی و دینی از آن داشته باشید. بنابراین اعتدال است که باعث می‌شود آدم از قطعیت پرهیز بکند.

چقدر این به تفکرات مدرن نزدیک است. تفکری که  از قضاوت دست برداشته است و دیگر دربارۀ همه چیز با قطعیت نظر نمی‌دهد. 
 اصولاً در جهان مدرن امروزی می‌گویند دیگر تفکرات به شکل مطلق نیستند. قیصر چه در انتقادها و  چه در ابراز عقیده‌ها نمی‌خواسته کاملاً جزمی و مطلق‌گرا باشد برای همین آمده از ایهام استفاده کرده است. در شعرهای قیصر هم انتقادهایی هست که اگر به‌صورت صریح بیان می‌شد شاید خیلی تند بود و بازخوردهای منفی برجا می‌گذاشت، ولی وقتی  آنها را در پردۀ ایهام بیان می‌کند به کسی برنمی‌خورد. اصولاً قیصر در کلامش اینطور بود اگر می‌‌خواست از کسی انتقاد بکند در لفافۀ بازی‌های واژگانی و لفظی بیان می‌کرد و این حتی گاه باعث خنده و شوخی هم می‌شد. برای همین یکی از دلایل مهم ایهام‌دوستی او این است و دیگری تعلق خاطر به میراث شعر فارسی است.
شاعران گذشته خیلی ایهام‌پرداز بودند شما در ترانه‌ها کمتر می‌بینید ایهامی وجود داشته باشد چون ترانه‌سرایان اصولاً با تکنیک‌های شعر فارسی آشنا نیستند، معمولاً آنها از لحاظ دانش ادبی ضعف دارند برای همین می‌گویند اصلاً کسی که نتوانسته شاعر بشود می‌رود و ترانه‌سرا می‌شود! البته من این روال را قبول ندارم، به‌نظرم اتفاقاً آدم‌های بزرگ در شاعری باید بروند سراغ ترانه‌سرایی. آدمهایی مثل هوشنگ ابتهاج. ابتهاج از قیصر هم کمتر ترانه دارد ولی وقتی  ترانۀ او مثلاً «تو ای پری کجایی» با آهنگ استاد همایون خرم و آواز حسین قوامی همراه می‌شود شاهکاری می‌شود که هنوز هم بعد از این‌همه سال آن را زمزمه می‌کنند. بنابراین ذات شاعری قیصر هم نقش مهمی داشته در این که از ایهام استفاده کرده است. چرا ترانه‌سرایان دیگر این‌همه ایهام ندارند؟ چون یکی اینکه آن روحیه اعتدال‌گرا و نرم‌خویی قیصر را ندارند و دوم اینکه اصولاً توان ادبی قیصر را ندارند. ایهام‌سازی کار سختی است. 
 
نکتۀ دیگری که در خلال بررسی ترانه‌های قیصر در این کتاب دیدم این بود که شما در جایی دربارۀ آن برهۀ زمانی که قیصر از جریان حوزۀ هنری جدا شد و آن ماجراها پیش آمد صحبت کردید و معتقدید برخلاف نظر دیگران، تفکرات و رویکرد قیصر تغییر و چرخشی نداشته است.
ببینید

به‌نظرم اتفاقاً آدم‌های بزرگ در شاعری باید بروند سراغ ترانه‌سرایی. آدمهایی مثل هوشنگ ابتهاج. ابتهاج از قیصر هم کمتر ترانه دارد ولی وقتی ترانۀ او مثلاً «تو ای پری کجایی» با آهنگ استاد همایون خرم و آواز حسین قوامی همراه می‌شود شاهکاری می‌شود که هنوز هم بعد از این‌همه سال آن را زمزمه می‌کنند.

چرخش و گردش تعریفی دارد. یعنی وقتی از سمت غرب به شرق حرکت می‌کنید زمانی می‌توان گفت شما دچار چرخش شده‌اید که شما از سمت شرق به غرب حرکت کنید. وقتی همچنان جهت شما آن طرفی است که نمی‌توان گفت چرخش. می‌شود گفت شما به اعتدال بیشتری رسیدید. یعنی زمانی با سرعت 120 کیلومتر در ساعت حرکت می‌کردید و الان شده 80 کیلومتر در ساعت. قیصر فقط در راه خود به یک پختگی و تعادل رسید. فقط همین را قبول دارم و هرکس جز این بگوید باید دلیل بیاورد. قیصر 19 سالش بوده  که انقلاب می‌شود و او از شهر دورافتادۀ گتونددزفول یکدفعه وارد فضای شهری و دانشگاه می‌شود، در رشتۀ دامپزشکی در دانشگاه تهران شروع به تحصیل می‌کند و بعد از یکسال این رشته را رها می‌کند، چون با روحیۀ شاعرانه نمی‌تواند جسد یک کبوتر را تشریح و پاره‌پاره کند، به سراغ رشتۀ علوم اجتماعی می‌رود که آن هم با روحیه‌اش سازگار نیست به انقلاب فرهنگی می‌رسد و بعد به رشتۀ ادبیات می‌رود و تا دکترا ادامه می‌دهد. قیصر مثل بیشتر جوان‌های آن زمان انقلابی بود. نه‌تنها جوانان مسلمان، بلکه جوانانی که کمونیست بودند و چپ بودند، آنها هم دل به انقلاب بسته بودند. آن‌ زمان همۀ مردم ایران با هم همدل و همراه و متحد بودند.
قیصر آدمی استثنایی نیست در سال 57. انقلابی بودن او کاملاً طبیعی بود و قطعاً انقلابی بود. انقلاب برای قیصر به معنای استقرار حکومت ایرانی بر ایرانی بدون دخالت بیگانگان و داشتن عدالت و داشتن آزادی و اجراشدن احکام شرعی، اسلامی و دینی در کشور بود. این اعتقاد قیصر بود و تا آخرین زمانی که قیصر را دیدیم یعنی 7 آبان سال 1386 هرگز از این مشی و اعتقاد برنگشت. کسی که می‌‌گوید قیصر برگشته قیصر را تحریف می‌کند. بنابراین قیصر هرگز از انقلاب و اسلام برنگشت. فقط پخته‌تر و کامل‌تر شد. ولی در آن نگاه مطلق‌گرایی که می‌گفت هر چیز جز انقلاب اسلامی در جهان باطل است و... به پختگی رسید. می‌گفت این خوب است و در کنار این هزاران چیز خوب دیگر نیز وجود دارد، به گفت وگوی تمدن‌ها اعتقاد پیدا کرد. به رئیس‌جمهور اصلاحات نزدیک شد و به جریان اصلاحات پیوست و دلش می‌خواست در انقلابی که اینها با خون دل به بار آوردند فساد نباشد، حرکت‌های افراطی نباشد و تندروی نباشد. وقتی به اخوان ثالث می‌تاختند در برابرشان می‌ایستاد. وقتی حرف‌های زشتی به فروغ نسبت می‌دادند می‌گفت خواهرم فروغ. این آدم دارای سعۀ ‌صدر است. به لحاظ عقیدتی شاید با فروغ همسانی نداشته باشد ولی روابط انسانی در نظر قیصر برتر بود. قیصر در ابتدا بسیار پرشور و هیجان بود. او جزو دانشجویان پیرو خط امام بود که سفارت آمریکا را تسخیر کردند. در تسخیر لانۀ جاسوسی فعالیت کرد ولی در این اواخر می‌گفت اگر با چیزی مخالفید و آن را درست نمی‌دانید می‌توانید درباره‌اش نقد بنویسید، اصولاً با روش‌های تند سازگاری نداشت یعنی پخته شده بود ولی از آن عقیدۀ خود برنگشته بود. آدم‌هایی که خردمندتر هستند این اتفاق برایشان می‌فتد. قیصر نمی‌گفت در این نظام اشکالی وجود ندارد. اشکال اصولی و اساسی نداشت، یعنی با استقرار نظام اسلامی کاملاً موافق بود ولی معتقد بود در آن اشکالاتی وجود دارد که با تلاش و با اصلاح می‌توانیم برطرف کنیم. به اصلاحات دل بست و به آن پرداخت وگرنه قیصر هرگز گردش و چرخشی و تغییر مشی‌ای نداشت چون آدم معتدلی بود. خب نیروهای تندرو با قیصر مخالفت می‌کردند. وقتی رفت حوزۀ هنری تقریباً اخراجش کردند و در این کتاب با زبان طنز نوشتم: «او را از حوزۀ هنری بیرون رفت». یعنی اینکه نه بیرونش کردند و نه خودش به میل خودش رفت. یعنی کاری کردند که خودش برود. قیصر دلش می‌خواست برای این نظام کار بکند اما با اعتقادات خودش نه برای رسیدن به نام و نان و پست و مقام. نه شعرش در این راستا بود و نه کارهایی که کرد در این راستا بود. قیصر یک شعر خیلی زیبا دارد. می‌گوید:
رو به سوی تو مستقیم دلم
این طرف آن طرف ندانستم
جز همین زخم خوردن از چپ و راست
زین طرف‌ها چه طرف بربستم
بازی چپ و راست، دعوای این جناح و آن جناح به نظر قیصر همه‌اش بازی است. می‌گوید اگر ما دلسوز این کشور هستیم پیشرفت مردم و ایران عزیز را می‌خواهیم که قرن‌ها از دل آشوب‌ها و حمله‌های مختلف گذشته باید دست به دست همدیگر بدهیم. قیصر می‌گوید من بلا سرم آمد چون خواستم خودم باشم:
جرمم این بود من خودم بودم
جرمم این است من خودم هستم
 واقعاً قیصر همیشه خودش بود.

دربارۀ دیگر وجوه شعر قیصر هم خیلی گذرا صحبت کنیم...
شما بر هر یک از ویژگی‌های ادبی دست بگذارید ترانۀ قیصر تقریباً تمام و کمال است. در زبان بسیار پیراسته و آراسته است، لغزش دستوری ندارد،

وقتی به اخوان ثالث می‌تاختند در برابرشان می‌ایستاد. وقتی حرف‌های زشتی به فروغ نسبت می‌دادند می‌گفت خواهرم فروغ. این آدم دارای سعۀ ‌صدر است. به لحاظ عقیدتی شاید با فروغ همسانی نداشته باشد ولی روابط انسانی در نظر قیصر برتر بود.

از واژه‌های فارسی بیشتر از واژه‌های عربی استفاده می‌کند. اگر واژه عربی است واژه‌ای است که در زبان مردم کاربرد گسترده دارد. زبانش رنگ ادبی دارد و این رنگ ادبی باعث نمی‌شود زبانش پیچیده شود و به آن شکوه و شگرفی می‌بخشد. ولی خیلی ساده و روان است، کسی احساس نمی‌کند که کلام سخت شد. اگر کلام سخت باشد دیگر مردم با آن ارتباط برقرار نمی‌کنند و دیگر اینکه واژه‌هایی که به‌کار می‌برد واژه‌های لطیف است و بعد از ضمیر من و تو که طبیعی است تکرارشان زیاد باشد، پرکاربرد‌ترین واژه در ترانه‌های قیصر«دل» است. این دل نشان‌دهندۀ درون‌کاوی و نگاه عاشقانۀ این آدم به جهان است. بیشتر از دلش حرف می‌زند، نه از سر و مغز.

خوب است به موسیقی ترانه‌های قیصر هم اشاره کنیم، این‌همه ترانه‌های ماندگار که با موسیقی‌شان در ذهن مردم مانده است، نشان از پیوند اساسی این ترانه‌ها با موسیقی دارند.
 وقتی وارد موسیقی سخن می‌شویم می‌بینیم که ترانۀ قیصر سرشار از الگوهایی قافیه‌ای متنوع، سجع‌ها، جناس‌ها و تناسب‌های لفظی و آوایی است. من در بخشی از این کتاب که سبک‌شناسی تطبیقی است ترانه‌های قیصر را با چند نفر ازجمله معینی‌کرمانشاهی که قلۀ ترانه‌سرایی نسل قبل از قیصر حساب می‌شود مقایسه کرده‌ام و نشان داده‌ام که در هر یک از این حوزه‌ها که دست بگذاریم ترانه‌های قیصر یک سروگردن بالاتر از معینی کرمانشاهی است. ما قصد تحقیر و تخفیف معینی کرمانشاهی را هرگز نداریم تنها می‌خواهیم بگوییم این جریان به‌طور درست پیش رفته است. معینی‌کرمانشاهی در زمان خودش یک گام روبه‌جلو برداشته و این جریان به‌طور درست پیش رفته است و قیصر یک گام جلوتر از او برداشته است. وقتی مقایسه می‌کنیم ترانۀ قیصر از لحاظ قافیه‌پردازی‌، زبان، پیراستگی، نداشتن لغزش دستوری برتر از ترانه‌سرایان قبلی است. ترانۀ قیصر قافیه‌های زیادی دارد و ردیف را به‌طرز هنرمندانه‌ای به‌کار می‌برد. سجع و جناس و تکرار در ترانه‌های قیصر خیلی نمود دارد و شگرد‌های خاصی برای برجسته‌سازی آنها دارد. وارد صور خیال که می‌شویم از تشبیه و استعاره بهرۀ هنرمندانه می‌برد. برخی‌ها فکر می‌کنند اگر ترانه استعاره و تشبیه داشته باشد سخت می‌شود و حق هم دارند بنابراین اصلاً تشبیه و استعاره نمی‌آورند. ترانه‌هایی داریم از بزرگانی مثل بهار که اصلاً تشبیه و استعاره ندارند و این کلام بی‌نمک شده است. طالب آملی می‌گوید: نمک‌ ندارد شعری که استعاره ندارد! ‌ علت پرهیز از آوردنِ استعاره آن است که می‌ترسیدند کلام مغلق شود.

پس چطور کلام قیصر هم استعاره دارد و در عین حال مغلق نیست؟
 قیصر یک راه خوب پیدا کرده است. استعاره‌ای به کار می‌برد که  در زمینۀ کلامش به کمک تصاویر دیگر قابل فهم می‌شود. خیلی نوگرایی نمی‌کند که مخاطبش گیج بشود چون وقتی استعاره خیلی جدید باشد دیگر در ترانه که اثری شنیداری است قابل درک نیست. مثلاً خاقانی می‌گوید‌: طاووس بین که زاغ خورد وآنگه از گلو/ گاورس ریزه‌های منقا برافکند! مخاطب نمی‌فهمد که طاووس و زاغ، آتش و زغال است. قیصر سعی می‌کند از استعاره هم استفاده کند و از دو طرف بام نمی‌افتد. یک طرف بام این است که استعاره و تشبیه  را اصلاً نیاورید و یک طرف بام اینکه بیاورید و از استعاره‌های پیش‌پا افتادۀ خیلی سطحی استفاده کنید. قیصر وسط و میانه‌رو است. اصولاً بهترین ویژگی قیصر میانه‌رو بودن او در همۀ زمینه‌هاست.
 
در خاتمه  اگر توضیح تکمیلی لازم می‌بینید، بفرمایید.
در این کتاب علاوه بر اینکه به ترانه‌های قیصر پرداخته شده به شعرهای قیصر که در موسیقی ایرانی به‌کار رفته نیز در بخش پایانی اشاره شده است و به لغزش‌هایی که خوانندگان و آهنگسازان در استفاده از شعر قیصر در موسیقی ایرانی داشته‌اند. مثلاً شعر را غلط خوانده‌اند یا شعری را که اصلاً از قیصر نیست به نام او خوانده‌اند. مثلاً علیرضا عصار شعری را به اسم قیصر خوانده‌ که در این کتاب به آن اشاره شده و اصلاً سرودۀ قیصر نیست. یا شعری در صفحات مجازی گسترده پخش شده «گاهی بساط عشق خودش جور می‌شود... /گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود» که خیلی معروف  شده است. جملۀ اول بخشی از شعر فردوسی فراهانی است و بخش دوم حتی شعر هم نیست.

نظرات
    ارسال نظر